|
به نام خداوند مهربانم
در فراسوی دیدار هامان با من وعده دیدار بده ...
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون اون بالا ها خورشید خانومی خوشگل من بود !
خورشید خانومی خوشگل من یه جایی اون دور دورها کنار افسانه ها
داستان های مادربزرگم قایم موشک بازی می کرد .
گرماشو دوست داشتم .. روشناییش رو دوست داشتم ..
نمی دونم شایدم خودش رو دوست داشتم!
صبح تا ظهر وقتی بهش نیگا می کردم اون بالا ها محصور اون بینهایتش می شدم
ولی چه حیف که چشم کوچیک من تاب اون روشنایی خورشید رو نداشت !
اما من که دست بردار نبودم که من گم شدم رو می خواستم ...
مامان بزرگ می گفت گم شده من اون جاست اخه تو
داستان هاش هر کسی گم می شد می رفت اون بالا .
خورشید هم می دونست من چی کارش دارم و واسه چی نگاهش می کنم
هر روز صبح یواشکی وقتی من خواب بودم میومد بالا که یه وقت من نگیرمش .
ناقلا از دست من نمی تونست فرار کنه ! اخه من زودی می رفتم دم پنجره سلام می کردم می گفتم بازم یواشکی ؟
می دونی غروبها من از بس که خورشید رو نیگا می کردم ، قرمز میشد
سرشو پایین می نداخت و میرفت . وقتی داشت می رفت می گفتم دیدی
خورشید خانوم امروز هم من هستم و تو داری میری ! من برنده شدم هورررا !
خورشید هم لبخند سرخی میزد و آروم منو خواب می کرد ...!
تا اینکه یه روزی از روزهایی که این پسره بد , تابستون رو می گم اومده بود
خونه ما از حسودی یه عالمه گرما آورد تو آسمون و خورشید من گم شد !!
خورشید من گم و رفت خیلی غصه دار شدم و نشستم .... آروم خوابیدم و ......
از اون روز به بعد من دیگه نه زمستون رو دیدم نه خورشید رو و نه مامان بزرگم رو .....
همه می گفتن تو کور شدی من می خندیدم و می گفتم
نه بابا من دارم میبینم ایناهش گم شدم این جاست ببینید !
|